نقطهء صفر - Philosophy of Question |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
کاربرد ریاضیات در فیزیک یا بالعکس؟ (قسمت دوم)
همانطورکه در مورد نظریه های وحدت یافته هندسی پس از نسبت عام اشاره شد، آن نظریهها از نظر ریاضی زیباتر از آن بودند که درست باشند! در واقع آن نظریهها نه جهان واقعی اطراف ما بلکه جهانهایی خیالی و (به تعبیری اسطورهای) جهان خدایان را توصیف می کردند. این نگرش به فیزیک نظری در چند دهه اخیر مجدداً در قالب نظریههای وحدت یافته فراتر از مدل استاندارد فیزیک ذرات احیا شده است. البته این تمایل همیشه درعموم فیزیکدانان نظری بوده است چرا که حرکت بر لبههای باریک بین جهان ایدهآل ریاضی و جهان واقعی فیزیکی که در فیزیک تجربی نمود مییابد آسان نبوده و دائماً تمایل به یکی از این دو وجود دارد و هنر میانه روی در این مسیر و توفیق درک دقیق این دو جهان و ساختن مدلی ایدهآل (ریاضی) از واقعیت (فیزیکی) این جهان گوهری کمیاب است که نصیب عده اندکی در تاریخ علم شده است.
در دورانی که نتایج تجربی فراوانی به دست آمده و فیزیکدانان مشغول فهم و مدلسازی و توجیه آن نتایج هستند، چنین توفیقی بیشتر نصیب بشر شده است و نکته روش شناسانه در این مسیر رعایت نهایت صرفه جویی در فرمالیسم ریاضی است. این نکته کلیدی روششناختی تقریباً در تمام نظریه های موفق در فیزیک رعایت شده است. در فیزیک نیوتونی و گسترشهای آن توسط لاگرانژ، اویلر، هامیلتون و ... ، در فیزیک الکتریسیته و مغناطیس کولن، فارادی، آمپر و ... و تکمیل آن در نظریه الکترومغناطیس ماکسول، در ترمودینامیک و ... . رعایت این نکته در نسبیت و نظریه کوانتومی و در نهایت در مدل استاندارد هم برقرار بود. یادمان باشد که در نسبیت خاص بیشتر از آنکه فرمالیسم ریاضی گسترش یابد، مفهومسازی فیزیکی رخ داد و حتی در نسبیت عام که برای اولین بار ساختار ریاضی مفصلی به کار رفت، ورود هندسه ریمانی از دل فیزیک طبیعت بیرون آمد نه با مدلسازی مجرد ریاضی و سپس نسبت دادن فیزیک به آن به صورتی که در اکثر کتابهای درسی متداول است (به عنوان یکی از معدود کتابهای متفاوت به کتاب گرانش نوشته استیون واینبرگ مراجعه کنید). آمیختن افراطی و غیر اقتصادی ریاضیات یا تجرید مفاهیم فیزیکی اگر خیلی مفید بود مطمئناً بزرگانی چون گوس، ریمان، پوآنکاره، لاگرانژ و ... در این مورد توانایی لازم را داشتند!. افزودن نکات مهم و ساده فیزیکی با حداقل ریاضیات ممکن همچون جریان جابجایی (در نظریه ماکسول)، فرض ثابت بودن سرعت نور و در نظر گرفتن زمان به عنوان بعد چهارم (در نسبیت خاص)، تعمیم مفاهیم نسبیت خاص به سیستمهای شتابدار و اصل همارزی (در نسبیت عام)، فرض گسسته بودن برخی کمیات و مفهوم موج-ذره (در مکانیک کوانتومی) نمونههایی از رعایت این نکته روششناختی است. در مکانیک کوانتومی نسبیتی و نظریه میدان کوانتومی چنین روشی را میبینیم. معادلات دیراک و کلاین-گوردون دقیقاً با حداقل تعمیم ریاضی و بیشترین ارزش فیزیکی ساخته شدند. ورود جریانهای برداری و شبهبرداری جهت توضیح نقض پاریته، استفاده از سادهترین تقارنها جهت دستهبندی هادرونها و مدلسازی کوارکها و لپتونها و نتایج فیزیکی درخشان ناشی از آنها در قالب مدل استاندارد نمونههای دیگری از رعایت این نکته کلیدی است.[1]
اگر سه دهه از 1950 تا 1980 دورانی طلایی برای فیزیک ذرات بنیادی بود، سه دهه پس از 1980 را باید دوران طلایی فیزیک ریاضی بنامیم. دورانی که بیش از هر دوران دیگری در فیزیک، توجه خیل عظیمی از فیزیکدانان معطوف به ریاضیات و مدلسازی ریاضی از جهان شد. ولی آنچه که این دوران را بیش از پیش متفاوت می کند مقدار اندک نتایج تجربی در مقایسه با حجم عظیم ریاضیات به کار رفته در نظریات است. البته مسلماً این به معنای کم بودن واقعی فعالیت های تجربی در حوزه فیزیک انرژی های بالا نیست بلکه به معنای توجه افراطی به ریاضی پردازی است. اگر بخواهیم دو رویداد را به عنوان نمادی برای این دو دوره در نظر بگیریم فکر کنم کشف نقض پاریته در دهه 50 و انقلاب ابرریسمان در دهه 80 نمونه های خوبی باشند که هم از نظر اهمیت و هم به عنوان نمادی از ویژگی های این دو دوران، واقعاً روشنگر هستند.
[1]در میان خیل مراجعی که میتوان در مورد مطالب فوق آورد و در اینجا (فعلاً) نیاوردهام مایلم این مقاله از واینبرگ در مورد نقش کلیدی نظریه (V-A) یا همان بردار-شبهبردار را بیاورم. کسانی که حال خواندن همه مطلب را ندارند صرفاَ پاراگراف آخر آن را بخوانند! (این مقاله را میتوان مجانی از سایت مجله دانلود کرد) :
Steven Weinberg 2009 J. Phys.: Conf. Ser. 196 012002
| لینک | دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ - حسن حسین خانی |
کاربرد ریاضیات در فیزیک یا بالعکس؟ (قسمت اول)
قبلاً سلسله مطالبی تحت عنوان "نظریه ریسمان و گرانش کوانتومی، نگاهی دیگر" در این وبلاگ نوشته بودم. مروری توصیفی بود و گاهی شامل نکاتی بود در مورد روش شناسی علمی در فیزیک نظری جدید، مخصوصاً در آخرین قسمت های آن. چند روز پیش تصادفاً قسمتی از آن نوشته ها را مرور می کردم و اکنون می خواهم یکی از نکاتی که در آنجا مطرح کرده بودم را بیشتر شرح دهم.
در چند دهه اخیر ما به وفور نام مباحثی از ریاضیات را می شنویم که در فیزیک نظری بطور جدی مورد استفاده قرار می گیرند. انواع و اقسام جبرها و گروه ها و هندسه ها و مطالبی از توپولوژی، هومولوژی، کوهومولوژی، هندسه دیفرانسیل، توپولوژی دیفرانسیل، گره ها، گراف ها، ترکیبات و ... . البته عجیب هم نیست. وقتی مهمترین قوانین پایستگی تبدیل می شوند به نتایج طبیعی تقارن ها و بررسی تقارنها هم بطور کامل و دقیق در نظریه گروه بررسی می شود و آن هم به جبر و توپولوژی و هندسه و ... ربط پیدا می کند چه جای تعجب دارد که پای اینهمه مفاهیم ریاضی به فیزیک باز نشود؟ در چند دهه اخیر تعداد چشمگیری از برندگان نشان فیلدز (مشهورترین نشان در ریاضیات) از فیزیکدانان نظری بوده اند و این به خودی خود نشان دهنده سهم کلان فیزیک نظری در گسترش و رشد ریاضی بوده است که باعث مسرت است. به جرأت می توان گفت که این نظریه ها عموماً نظریه هایی خیال پردازانه و زیبا هستند. البته بسیاری از آنها از دایره توجه فیزیکدانان دور می افتند و فراموش می شوند و در نتیجه آنچه که می تواند موجب نجات آنها شود نه صرفاً محتوای علمی آنها بلکه اعتبار و مشهور بودن شخص ارائه دهنده است و این نکته نیز عمیقاً به ارتباطات کاری و روابط شخصی آن فیزیکدان و همچنین به شهرت موسسه و دانشگاهی که آن نظریات و نتایج از آنجا انتشار یافته، ارتباط پیدا می کند. فکر کنم این نکته در تمام شاخه های علوم رواج داشته باشد و البته موضوع بحث امروز من نیست.
موضوع مورد نظر من به روش عمل فیزیکدانان نظری در چند دهه اخیر مربوط می شود. من در همین ابتدای بحث هدف نهایی ام را روشن می کنم و به عبارتی مشت خود را برای شما باز می کنم: به گمان من آنچه که در چند دهه اخیر در فیزیک نظری شاهد آنیم بیشتر از آن که کاربرد ریاضیات در فیزیک (مطابق با آموزه گالیله) باشد، کاربرد فیزیک در ریاضیات است. این جمله آنقدر بنیادگرایانه و رادیکال بیان شده است که احتمالاً مخالفین فراوان خواهد داشت ولی با موشکافی بیشتر و توضیحاتی که خواهم داد سعی خواهم کرد تا موجه بودن آن را نشان دهم.
ابتدا می خواهم در مروری تاریخی با من همراه شوید. مروری بر نظریه های وحدت یافته هندسی در دهه دوم و سوم قرن بیستم که همگی تحت تأثیر نسبیت عام شکل گرفتند و خود اینشتین هم در برخی از آنها سهیم بود[1]. قبلاً در همین وبلاگ در این مورد مطلبی نوشته بودم. جهت صرفه جویی به همان مطلب ارجاع می دهم (لینک[2]). لطفاً قبل از ادامه بحث آن را مطالعه بفرمایید.
ادامه دارد
[1]- در مقطع کارشناسی ارشد سمیناری ارائه دادم که مروری بر نظریه های وحدت یافته هندسی تا نظریه وحدت بزرگ را شامل می شد. یک مرجع خوب که برخی از این نظریه ها را معرفی کرده است مرجع زیر است:
Introduction to modern theoretical physics, Vol.1, Chapter. 13, Edward G. Harris (John Wiley, New York 1975).
[2] http://noghteye_sefr.persianblog.ir/post/22/
| لینک | یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠ - حسن حسین خانی |
مدتی طولانی گذشت و فرصتی برای به روزرسانی وبلاگ دست نداد. دور و برم زیادی شلوغ است. بگذریم.
پس از مدتها ننوشتن در اینجا یکجور احساس رودربایستی با خودم پیدا کردم! در حال و هوای تنهایی خودم بودم که یادی از شعری دلنشین از خاقانی شروانی بر دلم گذشت.
ما را مدام افسون سخن خدایان ادب پارسی، مولانا جلال الدین، خواجه شیراز، شیخ اجل و حکیم طوس مست می دارد. بگذارید از پیامبران ادب این دیار نیز یادی کنیم.
بخشی از این شعر خاقانی را تحفه این تجدید دیدار می کنم:
سرهای سراندازان در پای تو اولیتر در سینهی جانبازان سودای تو اولیتر
ای جان همه عالم، ریحان همه عالم سلطان همه عالم مولای تو اولیتر
ای داور مهجوران، جان داروی رنجوران صبر همه مستوران، رسوای تو اولیتر
خواهی که کشی یاری آن یار منم آری گر کشتنیم باری در پای تو اولیتر
امیدوارم دوری ها به نزدیکی بگراید…
از جمله در این وبلاگ!.
| لینک | سهشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ - حسن حسین خانی |
توضیح جهت توجیه
با اینکه مدتی مدید است که صدای ضربان قلب این وبلاگ به گوش نمی رسد ولی این پدیده صرفاً یک خواب زمستانی مصنوعی است برای دوران گذر. با دفاع از تز دکترایم در طی این ترم تحصیلی ان شاء الله این وبلاگ آماده بیداری از خواب زمستانی می شود. شاید یک بخش تخصصی تر هم به آن افزودم. تا چه پیش آید.
| لینک | دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ - حسن حسین خانی |
نگاهی به دینامیک جایگاه انسان در جهان - قسمت آخر
نظریهی انفجار بزرگ البته مانند هر نظریهی علمی دیگری بی دردسر و بی عیب نبود. مسائلی وجود داشت که این نظریه از پس حل آنها بر نمیآمد و نیاز به اصلاحات و تحولاتی بود. در اوایل دههی 80 میلادی نظریهای اصلاح شده با در نظر گرفتن اثراتی از فیزیک ذرات بنیادی ارائه گردید که به مدل تورمی جهان معروف گردید و برخی از مشکلات مدل قبلی را رفع میکرد. بررسی و معرفی آن بماند برای وقتی دیگر ولی از جمله نتایجی که این نظریه به بار آورد امکان بوجود آمدن جهانهای حبابی بسیاری است که جهان مورد مشاهدهی ما تنها یکی از آنهاست.

این جهانها بطور علّی مستقل از هم هستند و لذا ما هرگز و به هیچ روشی نمیتوانیم از جهانهای دیگر اطلاعاتی به دست آوریم. امکان تولد تعداد بیشماری از جهان ها وجود داشته و دارد. حال دیگر نه تنها زمین انسان، نه تنها منظومهی ستارهای او، نه تنها کهکشان محل سکونت او و ساختار بزرگ مقیاسی که تمام جهان شناخته شدهی او را در بر میگرفت منحصر به فرد و ویژه نیست بلکه حتی جهانی که محل و مجموعهی تمام نمودهای آفرینشی است که او شناخته بود و میشناسد نیز یک امکان معمولیست از میان بیشمار جهانهای ممکن. این تعمیم حتی قوانین حاکم بر جهان را نیز مستثنی نمیکند.
اگر بررسی بیولوژیک انسان را هم در طی همین مدت مدنظر قرار دهیم و اینکه انسان تبدیل شد به موجودی مورد بررسی آزمایشگاهی که ژنهای او رمزگشایی شدند و معلوم شد بسیاری از ویژگیهای بنیادی وجود او نه تنها شبیه حیوانات دیگر بلکه حتی شبیه گیاهان هم هست! عمق این دگرگونی بیشتر پدیدار میگردد.

و کار به جایی رسیده که برای جلوگیری از شبیهسازی او همه دست اندرکار توصیههای اخلاقی و قانونی شدهاند. بدین سان نه تنها جایگاه اشرف مخلوقات جای ویژهای نیست بلکه خود او نیز تافتهی جدا بافتهای نیست.
اینک تنها حوزهای که انسان برای ویژه بودن خود به آن امید دارد حوزهی متافیزیک است. اینکه آدمی دارای روح است و این امر، آگاهی او و وضعیت و سرنوشت او را در سلسله مراتب هستی ویژه و منحصر به فرد میسازد.

ولی مدتهاست که این آخرین پناهگاه انسان برای حفظ اشرفیت خود بر دیگر مخلوقات با پیشروی خود او در حوزهی فلسفهی ذهن و علوم شناختی و سایر شاخههای وابسته به آنها به خطر افتاده و باعث به چالش کشیده شدن بسیاری از مدعیات متافیزیکی پیشین شده است.
شاید اینکه همین نتایج نیز توسط خود او به دست آمدهاند تنها نکتهای باشد که او را از دیگران متمایز میسازد!
| لینک | سهشنبه ۳ دی ۱۳۸٧ - حسن حسین خانی |
یک توضیح فنی
با عرض سلام خدمت تمام دوستانی که نظرات خود را با من در میان میگذارند. همانطورکه قبلاً هم در مواردی اشاره کردهام سیستم پروکسی اعمال شده بر ارتباط اینترنتی بنده در محل کارم (که فعلاً ارتباط اصلی با اینترنت است) باعث شده است تا نتوانم صفحهء اصلی نمایش وبلاگ را مشاهده کنم ( به علت "_" موجود در آدرس وبلاگ) لذا فقط از طریق سیستم مدیریت وبلاگ با آن سروکار دارم و گاهی نیز توسط فیلترشکن ها که متأسفانه هیچکدام این روشها اجازهء پاسخگویی در قسمت نظرات را به بنده نمیدهند. لذا اگر پاسخی از اینجانب دریافت نمیکنید، حمل بر بی توجهی نفرمایید. امیدوارم هرچه زودتر ارتباط اینترنتی مناسبتری فراهم کنم تا این مشکل حل شود. در مواردی که نکته و سؤالی از طریق ایمیل ارسال میشود طبیعتاً سعی میکنم پاسخگو باشم. با تشکر از تمام دوستان و عزیزان، سهند، مسعود، فاطمه، علی، شاهد و...
با اداء احترام
نقطهء صفر
| لینک | سهشنبه ۳ دی ۱۳۸٧ - حسن حسین خانی |
نگاهی به دینامیک جایگاه انسان در جهان - قسمت سوم
در اوایل قرن بیستم دو رخداد مهم در زمینهی شناخت ما از جهان به وقوع پیوست. یکی به لحاظ نظری و دیگری تجربی. اولی ساخته شدن مدلهایی ریاضی برای جهان بر اساس نظریهی نسبیت عام بود که معروفترین آن مدل فریدمن-رابرتسون-واکر بود که وجود انبساطی را در جهان پیشبینی میکرد این مدل با اکتشافات دوران ساز ادوین هابل تبدیل به مدلی استاندارد برای توصیف و بررسی تحول جهان شد. این اکتشافات، رخداد بسیار مهم دیگری بود که نگاه ما نسبت به جهان را برای همیشه دگرگون کرد.
دستاوردهای او و همکارانش نشان داد که نه تنها کهکشان ما همهی جهان نیست بلکه کهکشانهای بسیار دیگری هم در جهان هستند که مانند کهکشان ما و همچون جزایری در آسمان پراکندهاند. تا قبل از آن معلوم شده بود که خورشیدهای دیگری در کهکشان ما وجود دارند ولی تصور میشد که حتی کهکشانهای دیگری مانند کهکشان اندرومدا (امرأة المسلسله) نیز لکه هایی ابر مانند (سحابی) در کهکشان خود ما هستند. اکنون آشکار شده بود که همان لکههای ابری شکل ناچیز، خود کهکشانی به اندازهی راهشیری هستند. وجه دیگر تحقیقات هابل که بسیار مهم بود این بود که این کهکشانها همگی در حال دور شدن از یکدیگر هستند و این دور شدن نه به ویژگیهای کهکشانها و محل و جهت آنها بلکه تنها به فاصلهی آنها از یکدیگر بستگی دارد.

دیگر همه چیز جور بود. هم مدلی نظری بر اساس نظریهای شاخص و موفق و هم تأیید تجربی و بدین صورت مدل استاندارد کیهانشناسی بوجود آمد. از جمله نتایج این مدل این بود که چنانچه این انبساط را به عقب برگردانیم به انفجاری بزرگ و عقب تر از آن به یک تکینگی در ابتدای جهان میرسیم. حال دیگر جهان بسیار بزرگتر از قبل بود. نه مرکزی داشت و نه هیچ نقطهی مرجح خاصی. کهکشانها در مجموعههای بزرگتری به نام خوشههای کهکشانی مجتمع بودند و جهان پر بود از این خوشهها. انسان و محل سکونت او در محلی بی اهمیت در حاشیههای کهکشانی معمولی و پیش پاافتاده بود. انسان از مرکزیت دورتر و دورتر شد. اگر تا قبل از آن در مقیاس هزارهها طول کشیده بود تا جایگاه او از مرکزیت محض به همسایگی مرکز عالم نقل مکان کند حال در طی مدتی کوتاه در مقیاس قرن با شتابی حیرت آور به فواصلی از مقیاس میلیاردها سال نوری از آن دورافتاد و در وهلهی بعدی دیگر اصلاً مرکزی در میان نبود که بتواند با تفسیر و تأویل و خیالبافی های پرتکلف خود را به آن مربوط سازد.
ادامه دارد
| لینک | یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧ - حسن حسین خانی |
نگاهی به دینامیک جایگاه انسان در جهان - قسمت دوم
مدتی طولانی از قسمت اول این گفتار گذشت. 2 چیز باعث این وقفهی طولانی بود: 1- مشغولیتهای بسیار و 2- مشکل اینترنتی محل کارم که اجازهی ورود به وبلاگم را نمیدهد و مجبورم با فیلتر شکن وارد شوم (البته به خاطر زیرخط (_) موجود در آدرس نه دلایل محتوایی). نمیدانم که ادامهی کار چگونه حواهد شد ولی سعی میکنم کار را ادامه دهم. از جهت احتیاط مطلب را خلاصهتر از آنچه که قصد داشتم ادامه میدهم. و اما ادامهی مطلب:
همانطور که در نوبت قبل بیان گردید، در دوران کهن و حتی تا آخرین مراحل دوران ما قبل مدرن، انسان و جایگاه او در مرکز عالم فرض میشد. جهانی کوچک با مرزهایی درون منظومهی خورشیدی که شاهکار خلقت و اشرف مخلوقات و جانشین خدا در مرکز آن میزیست. سقف آسمان و تعداد طبقات آن کاملاً معین بود و حتی جایگاه خدا نیز هرچند نادیدنی ولی معلوم بود. همه چیز ساده و روشن. بهشت و جهنم نیز به عنوان بخشی از این جهان بینی دارای معماری مشخصی بودند. حتی هنوز هم در جوامع کمتر مدرن مثل کشور خودمان همین تلقیات در جریان است. به عنوان نمونه، چند سال پیش مرحوم آیت ا.. مشکینی در خطبه های نماز جمعه مفصلاً در مورد مشخصات زمانی-مکانی جنهم و بهشت سخن میگفت. اینکه درهای پایین جهنم یکطرفه است و هرکه داخل برود دیگر بیرون نمیآید ولی درهای بالایی دو طرفه است و پس از مدتی عذاب، شخص بیرون میآید و مدتش نیز حداقل هفت بازهء زمانیست (واحدش را درست یادم نیست هُب؟، قُب؟ نمیدونم یک چیزی شبیه اینها) که مدت هر کدام از این بازهها از ابتدای خلقت است تا انتهای آن! و یا در موردی دیگر دکتر سروش نقل میکرد از استادی در دانشکدهی الهیات که اعتقاد داشت که فرستادن موشک به فضا ناممکن است و دروغ چون آسمان خَرق (پاره) میشود ودیگر قابل ترمیم هم نیست (از باورهای به جا مانده از دوران ارسطو) ولی پرواز هواپیما چون پایینتر است و آسمان را پاره نمیکند شدنیست!. این نمونهها را گفتم تا بتوان حس ملموستری از این تقابل تلقی از جهان داشت. این تعابیر منحصراً تنها تعابیری نیست که میتوان از متون دینی بیرون کشید بلکه بالعکس این تعابیر بیرون میآمد چون جهانبینی چنان دورانی و دانش و ادراک آنها همین را میشناخت و تفاسیر دیگر را برنمیتافت. از این دست مثال بسیار میتوان آورد و از جنبههای مختلف میتوان بررسی کرد ولی آنچه مدنظر من است این است که جهان و جایگاه انسان در آن چگونه بوده است.

با پایان دوران زمینمرکزی و شروع چهارچوب جدید خورشیدمرکزی جایگاه انسان نیز اندکی دچار جابجایی شد. اکنون میدانیم که این نظریه هم نادرست بود چون اصلاً جهان در منظومهی خورشیدی خلاصه نشده است و البته جهان، مرکزی هم ندارد تا بتوان برای آن نقطهی مشخصی را معرفی کرد. در واقع این تغییر جایگاه مرکز عالم از زمین به خورشید از منظر فیزیک، صرفاً یک تغییر سیستم مختصات بوده است نه چیزی بیش از آن ولی همین تغییر باعث سادگی بیشتری شد. سیستم زمینمرکزی بطلمیوس هم برای قرنهای متمادی کار میکرد و حتی کسوف و خسوف را هم پیشبینی میکرد منتها با استفاده از سیستمی مفصل از دوایری در هم و شلوغ. این تغییر باعث شد تا جایگاه اشرف مخلوقات مقداری از مرکز خارج شود و بخش بزرگی از مخالفتها نیز به همین دلیل بود. اینکه این موضوع متباین با کتاب مقدس انگاشته میشد نیز تفاوتی در بحث بوجود نمیآورد. در واقع اگر هم در کتاب مقدس صراحتی نبود باز مفسرین چنین تأویلی را برای آن میساختند. به هر صورت نمیتوان گفت که محور عالم انسان است ولی این پادشاه مخلوقات مثل بقیهی رعایا دور چیز دیگری بگردد!. ولی این تازه آغاز ماجراست.
در طی قرون بعدی تا ابتدای قرن بیستم تنها تغییری که رخ داد این بود که مرزهای منظومهی خورشیدی گسترش بیشتری یافت و معلوم شد که مجموعهی بزرگی از ستارگان هستند که ما را در بر گرفتهاند که آن را کهکشان مینامیم. البته مسیر پرستارهی راه شیری بر آسمان شفاف دوران کهن به خوبی شناخته شده بود و بر اساس فرهنگ حاکم بر زندگی زمانهی خود، آن را مانند خردههای کاه ریخته شدهای در مسیر میدیدند و کاهکشان مینامیدند ولی از آن کاهکشان تا این کهکشان راهی بس طولانی طی شد. دگرگونی اساسی و مهم در مورد شناخت ما از جهان و به طبع آن، جایگاه انسان در آن در طی قرن بیستم رخ داد.
ادامه دارد
| لینک | شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧ - حسن حسین خانی |
نگاهی به دینامیک جایگاه انسان در جهان - قسمت اول
عنوانی که برای این مطلب انتخاب کردهام ارتباط وثیقی با تحول کیهانشناسی دارد. اینکه از دینامیک نام بردهام بدین دلیل است که حرکتی را در جایگاه انسان در جهان میبینیم و این حرکت خواهناخواه با تحول زمانی همراه است. بنا نداریم که درگیر بحثهای مطول و پایان نایافتهی مربوط به منشاء انسان شویم. جای آن بحثها نه اینجاست و نه کار من است. بحثی که در اینجا پی خواهم گرفت مربوط به دورانی است که تاریخ تقریباً مدونی داریم و انسان تاریخی و شناخته شده را مورد نظر داریم. با این توضیح، دیگر دلیلی برای بحث در مورد اینکه آیا انسان کنونی نتیجهی تکاملی پیوسته (و یا همراه با گسستگی) از دوران ماقبل تاریخ و میمونوارهها و نئاندرتالهاست و یا اینکه نتیجهی یک جهش و واقعهی منحصر به فرد است و یا از بهشت هبوط کرده است و یا هر نظریه و فرضیهی دیگری وجود ندارد.
آنچه که براساس تاریخ مدون بشر و تبارشناسی هویت او در دست داریم ما را از امری آگاه میکند که با بحث اینجا مرتبط است و آن این است که بطور علیالعموم و کلی، نوع بشر در دوران باستانی، نگرشی در مورد خود و جایگاهش در عالم داشته است که به مرور زمان دچار تحولی کمی و کیفی شده است بطوریکه میتوان این تحول را تغییری بنیادی و همه جانبه در مورد نگاه انسان در مورد خودش و جایگاهش در جهان دانست. اینکه در هر دورانی، آراء و نگرشهایی متفاوت با جریان حاکم وجود داشته امری بدیهیست که ربطی به سخن ما ندارد. منظور ما در اینجا آن نگرش و تفکری است که بطور آماری عمومیت داشته و غالب بوده است. همچنین با توجه به توضیحات بالا، این بحثی برون دینی است و نه درون دینی. هرچند که وقتی که در مورد نگاه انسان در مورد خویشتن و جایگاهش در جهان سخن میگوییم نمیتوان خط فاصل مشخصی در میان نهاد، چرا که بهرحال معرفت عام انسانی تافتهای در هم پیچیده از باورهای دینی، تجربیات برون دینی و انگیزههای متکثر بوده است و هر قدر به دوران باستانی نزدیکتر میشویم، مرز بین اسطوره و دین و تجربه مغشوشتر و پرابهامتر میشود، ولیکن منظور من این است که در اینجا این بررسی نه بر اساس روایات دینی بلکه سعی میشود بر اساس نظریههای علمی و تجربیات بشر در عرصهی طبیعت دنبال شود. با این توضیحات طبیعتاً باب بحثهای روش شناسی و فلسفهی علم و نیز مباحث فیلسوفان پست مدرن در مورد جامعه شناسی علم و غیره را به عمد میبندیم تا این متن از مسیر تاریخ نگارانه و محدود خود خارج نشود و در حد متنی وبلاگی باقی بماند.
آغاز سفر ما در طول تاریخ و نقطهء صفر بحث، دوران گهوارگی تمدن است. دورانی که بشر، خود را اشرف مخلوقات، دلیل اصلی خلقت، خلیفهی خدا نه فقط در زمین بلکه در کل گیتی میدانست. تصویری از رابطهی انسان با طبیعت را میتوان در بروز خدایان اسطورهای و ارباب انواع و تبارشناسی آنها و نیز رابطهی نزدیک انسان با آنها (که گاهی منجر به پیدایش موجودات نیمه انسان-نیمه خدا میشد) جستجو کرد. انسانی که حتی میتوانست نقش همسری خدایان را هم داشته باشد و البته خدایان نیز با او ارتباطی شبه خدایی داشتند یعنی میتوان نشانههای حسد، عشق، نفرت، فخر و تکبر، شهوت، طنازی، رازورزی و نازورزی و ... بسیاری دیگر از ویژگیهای اخلاقی و روانی و اجتماعی انسانها را در این روابط مشاهده کرد. بررسی تخصصی این روابط و نشانهها، کار اسطورهشناسان است ولی جدای از هر بحثی، یک امر را باید در اینجا مد نظر داشت و آن این است که آن نوع روابط انسان- خدا، ارتباط مستقیمی با شناختی دارد که انسان از خود و جهان اطرافش داشته است. اینکه این شناخت، معلول آن روابط است و یا علت، مربوط میشود به پژوهشهای اسطوره شناسان و ربط تعیین کنندهای به بحث ما ندارد (هرچند که من آن جهانشناسی را علت آن گونه خداشناسی میدانم).
ادامه دارد
| لینک | یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦ - حسن حسین خانی |

